![]() |
![]() |
|
|
زندگي درس حساب است، خوبيها را جمع، بديها را كم ، خوشيها را ضرب و شاديها را تقسيم كنيم.
نيمه گمشده...
لحظه هاست که آدمی را به هیچ و پوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند و لحظه هاست که ما را فریب می دهند بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه بعدی زندگی کنیم اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی... هیچ کس از یه لحظه بعدش هم خبر نداره تا وقتی کنار هم هستیم قدر هم دیگرو بدونیم تا وقتی به هر نحوی از هم جدا شدیم افسوس روزهایی رو نخوریم که چرا ............ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 13:31 توسط نــرگـس |
|
![]()
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام ».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم .فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه .من هم خيلي تنهام ».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام
ستاره می سوزد؟ عشق را در چهار چوب قلب معني کند نه در چهار چوب هوس! ميرانيم به اميد ديرتر رسيدن و ناگهان ميرسيم به اخر خط؛خسته و ارزومند با دلي بي الايش و مالامال از شادمانه زندگي کردن. دل دادن اسان و دل بريدن چه سخت است اما بيا و ببين دل بريدن ها چه اسان و عشق بر باد دادنها چه اسان تر...
يافتن عشق غير ممكن است، مانع ورود عشق به زندگي خود نشو، سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است
آرزومند آرزوهای آبی شما همدلان خوب و عزیزم >>>> نرگسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 2:0 توسط نــرگـس |
|
|
می دونی چرا حرفهامو فقط به تو گفتم آخه دیگه به خودم اعتماد نداشتم... ترانه ی ساحل آواز موجت را برای من بخوان تا در آغوش تو با غمم شنا کنم... خواستم جوری باشم که تو می خوای ولی دیدم جوری شدم که حتی خودم هم دیگه خودمو نمیخوام. یک روز در اوج محنت دل در اوج زخم و درد دل آبینه را به مدد مرهم نهادن بر خستگیهایم بنا کردم... گفتم از دل می نویسم... و از دل نوشتم... نگارش حرفهای برآمده از دل دشوار بود اما با همه دشواریهایش با همه مشکلاتش به احترام دل نوشتم و امروز... امروز به احترام همان دل آسمانی که خواهان دلی ساده و بی آلایش است با آبینه مهربان و ساده ام خداحافظی می کنم
چشمانم را بستم ! به انـــــدازه ي ثانيه اي ! زلال بود و آرام بــــــــود و آبـــي ! مثــــل همـــه ي دريـــــاهاي خيالي ! مثــــــل همـــــــه ي آبـــــــي هــــــــــــــــا ! بـــــــــــاورت ميشود؟ مــــــــــن روي آب راه رفتم! تنها ! آنقدر سبك شدم كه نزديك بود باد مرا بدزدد ! اما... من با تمام قطرات زير پايم حرف زدم! در همان ثانيه اي كه چشمانم را از ديدن محروم كرده بودم! قطره اي برايم خواند: تاريكي چشم گاهي بصيرتي به دنبال دارد كه روشنايي قلب را سبب ميشود!
گم شدن در زمان هم خيلي خوب است ! گاهي ميشود توي اين سردرگمي ، دنبال خود حقيقي و پنهان خودم بگردم! گاهي خوب است آدم در زمان گم شود! بين همه ي آدم هاي شهر تنها باشد! گاهي لازم است دور شد! رفت ! رفت تا دورترين نقطه ي هستي ! جايي كه فقط خودت باشي و خدا !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 5:4 توسط نــرگـس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
وسعت هر دلي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد......
|
| نوشته هاي پيشين |
|
شهریور 1386 اردیبهشت 1386 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |