![]() |
![]() |
|
|
من،
تنها انگيزه مني واسه نوشتن... ميدونم نوشته هامو دوست داري حتي بيشتر از اوني كه فكر ميكردم فقط تويي كه قدر اونارو ميدوني و بهم نيرو ميدي ... بهم گفتي كه با آهنگ فريدون به ياد من ميوفتي ... خواب منو مي بيني ... به خاطر همه چيز متشكرم ........ خدا جون قربون تو.... كاش فقط شرايط من اينجور نبود.....انوقت حتي ديگه نگرا ن سايه خودم هم نبودم ..... اين روزها واسه سايه خودم هم دلم تنگ ميشه ..... خيلي دوست دارم... دلم برات تنگ شده بود. تو چه فصلي هستي! همه رنگي. زردي. سرخي. بوي آتش مي دهي. من در آتش تو متولد شدم. من در آتش تو جان گرفتم، دلتنگ شدم، ديوانه شدم، مردم و زنده شدم، اميدوار شدم، انتظار كشيدم، سكوت كردم، با خيالت زندگي كردم اي كاش مي دانستي كه چقدر دوستت دارم. تو فصل پاييز مني. اي كاش هميشه اينجا مي ماندي. بايد برايت بنويسم ... همين روزها... همين ساعتها.. و تنها حرفهاي ناگفته ام را به تو بگويم.. تويي كه نيستي.. براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...
صدای خيس بارون رو ميشنوی؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک می ريزه... . دل خيس آسمون داد ميزنه : ” کجايی پس؟ “ انگار آسمون هم انتظار ميکشه...آسمون داره گريه ميکنه... درست مثل من... . من از شادی اشک ميريزم و اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره... .
توی يادداشت امروزم می خوام از يه افسانه ای بنويسم که چند وقت پیش تو یه كتابي خوندم و خیلی خوشم اومد اما متاسفانه اسم كتاب رو یادم نیست و اون افسانه اینه که یونانیها اعتقاد دارن سالهای خیلی دور...یعنی تقریبا زمان آدمهای اولیه..انسان فقط از یک جنس بوده...به این معنی که خصوصیات هر دو حالت زن و مرد در یک موجود به نام انسان بوده.و این انسان از قدرت فوق العاده ای برخوردار بوده امپراتور اون زمان (نمی دونم می دونید که امپراتورهای یونانی حکم خدا رو در افسانه هاشون داشتن) تصمیم میگیره که از قدرت این انسان به نوعی کم کنه چون میترسیده که با قدرتی که داره او را (یعنی امپراتور)را نابود کنه بهمین خاطر دستور میده که همه انسانهای کره زمین رو به دو نیمه زن و مرد تقسیم کنن تا قدرتشون نصف بشه. از اون انسان پرقدرت؛بعضی خصوصیات به زن داده شد و بعضی به مرداز اون به بعد هر کسی دنبال نیمه گمشده خودش میگرده تا باهاش کامل بشه و دوباره به همون قدرت قبلی برگرده گاهی بعضی به اشتباه نیمه کس دیگه ای رو انتخاب می کنن و نمی تونن باهاش کامل بشن و این همون مصداق ازدواج و طلاقی رو داره که امروز هست... بنظرم حتی اگه افسانه اش ریشه واقعی هم نداشته باشه...بازم جالبه و جای فکر کردن داره.... چون عين حكايت بعضي ازماست...
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 7:32 توسط نــرگـس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
وسعت هر دلي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد......
|
| نوشته هاي پيشين |
|
شهریور 1386 اردیبهشت 1386 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |